برای الهام اسلامی و غلامرضا بروسان
گاهی فکر می کنم مرگ از شعر چه می داند / مرگ نه می شنود / نه می خواند / نه می بیند / و احمق تر از آن است / که از شعر / چیزی بداند ... / مرگ بدرد این می خورد/ که پوزه اش را در تو فرو کند و ترا تا اعماق / تا جایی که دیگر نباشی ...
" امیررضا سیدحسینی "
الهام و دخترش بدرقه شدند و در محمودآباد ، شهر خودش خفتند و بروسان در مشهد . اما یاد و شعرشان همیشه در ذهنمان زنده است :
جاذبه ی زمین بی اثر است
ریشه درخت می دهد
و گور تو مرا آبستن می شود
به هیئت چشمان من و نگاه تو
رگهای من و خون تو
ما را چگونه زهم تفکیک کرده اند ؟
در هزار توی خودت مرا بگرد
ما به هم آلوده ایم
هر چند دستهایمان ممنوع!
از شمال خیس نگاهت می آیم
با دستهایی پر از باران
بترک پارگی دهانمان که درز گرفته اند
می دانم
سکوت
سکوت من سرطان است
حس لمس چانه ای که شقیقه هایش تیر می کشند
آرزویی که به گور خواهم برد
تو باش
باش و برایم شعر بخوان
برایم دعا کن
مادر می گوید
(( مرده ها دعایشان بی اثر است ))
ـ شعری از الهام اسلامی که سالها قبل سروده بود ـ