پرتقال حرفهای تو
پنجره را باز کردم
بوی پرتقال حرفهای تو
بیرون رفت
با باد در باغ چرخی زد با مه و
غریبه های دیگر ...
حرفهای من
بوی تلخ چای می دهد
همین که
زنهای توی ابر
زنهای توی باد
زنهای توی باران
زنهایی که توی خیس و مه می گذرند
و اسم هیچکدامشان را
نمی دانم ...
همین است که
اینگونه اسمها را
از دست داده ام .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۲ ساعت 9:6 توسط امیررضاسیدحسینی
|