پنجره را باز کردم

بوی پرتقال حرفهای تو

بیرون رفت

با باد در باغ چرخی زد با مه و

غریبه های دیگر ...

 

حرفهای من

بوی تلخ چای می دهد

 

همین که

زنهای توی ابر

زنهای توی باد

زنهای توی باران

زنهایی که توی خیس و مه می گذرند

و اسم هیچکدامشان را

نمی دانم ...

 

همین است که

اینگونه اسمها را

  از دست داده ام .