پدر
بارانها به ابر برگردند
ابرها به باد
قطارها و اتوبوسها به بليط
تومور به سلول برگردد
به سلول ِ تنها ...
يكنفر
بيمارستان بهشتي بابل را
برمي دارد
یکنفر با پاک کن
درمانگاه سرطاني هاي بابلسر را
برمي دارد
نمره ي همه ي دكترها را كم مي كند
و آنها را برمي گرداند به كلاس اول ...
تو صورتت را
از عكسها برمي داري
تو به راه رفتنت
به لباسها
تو به صدايت برمي گردي ...
بر مي گردي ؟
مي توانستم پسر خوبي باشم
و مدادهاي رنگيم را
گم نكنم .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت 1:4 توسط امیررضاسیدحسینی
|