تمام شد
انگار هنوز
از این اتاق به آن اتاق
شاتر را می زنم
از این لباس به آن لباس
مطمئنم می دوم کنارت
از عکسی به عکس دیگر
تو هی کم و کمتر شدی
و شکل محو تو
وقتی به آن دست می کشم
می گریخت ...
دوربین ها را خاموش کردم
لباسها را در کمد ریختم
و اتاقها را یکی یکی بستم
شب
و سیاهی های دیگر
به خانه آمده بودند ...
تاج طلایی ات را سر کن
دسته گلت را بردار
لباس تور دارت را بپوش
تو نیز
به زنانی بپیوند
که مردان را از خاطر برده اند
زنانی که
در ویترینها می روند
و در لباس عروسشان جوانند ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 9:11 توسط امیررضاسیدحسینی
|