پاییز
از سرگیجه ی باد
از پراکندگی باغ در برگ شروع شد
از پاشیدگی آسمان در ابر
مثل کسی که مهم نیست
برگهای افتاده را بر می دارد
می چسباند به خودش
نام دیگر باران را صدا می زند
مثل کسی که مهم نیست
یکی دستش را می گیرد
یکی از من دستش را می گیرد ...
نشسته روی نیمکت ها
غلت می زند روی زمین
در جوب ها می افتد
و حالش اصلا" خوب نیست
پاییز
مردیست که دیگر زن نیست
و با چیزی
درمان نمی شود .
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 9:29 توسط امیررضاسیدحسینی
|