مزاحم کلمات نمی شوم

  چشمانم را می بندم

  بدون شعر گفتن هم

  می توان دروغ گفت

 

  گاهی ساکتم

  می گویی دوستت دارم

  چشمانت را می بندی

  و دروغهایم را از حفظ می خوانی

 

  سرم درد می گیرد

  می گویی سرت فیلسوفی ست که شعر نمی داند

  و باید انداختش دور ...

 

  گاهی سرم گیر کرده توی دیوار

  از توی قاب به من نگاه می کند

  گاهی از توی آینه

  گاهی بیشتر از اینها دور افتاده

  مثل فیلسوفی که

  نمی داند شعر می گوید

  و سرهایش را انداخته اند دور

  مزاحم کلمات نمی شود

  نمی داند الفبا چیست ...

 

  مدادم را بر می دارم

  و موجوداتی دیگر را

  که توی دیوارهای اتاق

  گیر کرده اند

  بیرون می آورم .

 

      (امیررضا سیدحسینی)