توی کافه
نشسته بودیم توی کافه
مهندس از جاده هایش می گفت
و از جاده های بیشتری که خواهد ساخت
من از شعرهایم گفتم
و از شعرهای بیشتری که خواهم گفت
دیگری سیگارش را کشید
و سیگارهای بیشتری را کشید ...
حلقه های دود پیچیدند توی جاده ها و
شعرها ...
تو گم شدی عزیزم .
+ نوشته شده در جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 10:22 توسط امیررضاسیدحسینی
|