دوستان عزیز این پست قرار بوده خوانشی بر شعر یکی از دوستان باشد ، اما بدلیل پاره ای از مشکلات شخصی که از شرح آنها خوداری می کنم ( چون مایل نیستم شرح حال نویسی در این وبلاگ داشته باشم)  فعلا" شعری از خودم را به شما تقدیم میکنم.

 

 

                                      مزه ی خزر  

 

 

 

باد مي وزد                                                                              

يك باد پنهاني مي وزد

نارنج است پرتقال و ليمو

يك باد كه مزه ي خزر دارد

دست پنجره را مي كشم

باد چه مي داند به چه مي وزد

اين وقت شب

همین وقت روز

 

 

من به درخت احترام گذاشته ام

به باران

حتي وقتي نبود

به تو

كه نيستي

نبودي هيچوقت

 

 

از اينجاي باد

از اينجاي شما ل

يك تاكسي يك اتوبوس يك قطار حركت دادم يك بليط

با چمداني كه معنايش را در سفر مي فهمم

يك دستم در پنجره جا مانده

يك دستم را چمدان مي برد

آن جاي باد است

از خميازه ي كشيده ي اتو بو س

پياده شده ام

خيابان حوصله ي درازيست

خيابان هميشه حوصله ي درازيست

وكفشها يم

حروف خلا صه ي سفرند

 

 

از اينجاي باد

تا آنجاي باد

پنجره دستم را كشيده

چمدان دستم را آورده

وسفر

در كفشهايم جا مانده هنوز

با يك قطا ر

يك اتوبوس

يك تاكسي

 

 

من سفر نبودم

سفر نداشتم

اينجا سمت جايي نيست

اينجا شما ل است

اينجا نارنج است پرتقال و ليمو

كه كمي مزه ي خزر دارد

از دستم كه نچيني اش

من به نبودنت

اميد دارم ...